چیزی فراسوی این شب مرا میخواند.دیر گاهیست که به این شب خوگرفته ام .شبی از دلتنگی و
نسیان . با پلکانی متروک که در دهلیزهای فراموشی مرا بدنیائی مجازی رهنمون گردید. دنیائی
که از پشت شیشه ؛ مژه های مصنوئی دلهای طبیعی را به بازی میگیرند و دورا دور اعتماد را با
تنی مجروح در زما نی اندک به حراج میگذارند .آنهم به ارزانترین قیمت .تصویرهائی بی رخسار
در انبوهی پر غبار از دریچه ای قابل دیدن بود .گاه این تصویرها رد و بدل میشد و گاه تصویری
خاموش و بی تحرک .من در این دنیای وارونه چه میکردم ؟ آن روز که اوآمد و دعوت کرد تا
درکنارش بنشینم و آشنا شوم . نشستم . با چشمی کم سو نگاهش کردم . خاموش ماندم که آوای
گم گشتن او را بشنوم . این ماندگارترین خاطرات کسی است که او را بانوی ابریشمی نامیدم
.خلقش کردم و به عرش رساندمش . آنچنان که به روزگار طلوع واژه در نوشته هایم مبدل شد .
او سرمست با دگرگونی در هر راهی میراند . و در این ارتباط هر روزی؛ در کوچه ها و اتاقها مرا
میچرخاند . آنگاه مرا میبرد به پشت در بسته و پنجره کیپ . اینچنین نوای سوگ سیاوش آواز
هوشربا و عقده گشای بیداد شد در پنجگاه سرگردانی . دردا که هیچ نیاموخته بودم از روزگار و
ساحل عبثش . و اینگونه او مرا از من ستاند و به اندوه ابر باز پس داد . فغان که رگهای بی
قرارم فرسود از کشیدن بار این همه مرده جهالت و ریا و سالوس که بی جهت نام بانوی ابریشمی
را یدک میکشید .اینک میخواهم هیچ نماند از من جز حسرت گذشتن نامم بر لبهای پر نیرنگش .
بگذار در خواب بعداز ظهرها ودر مهمانیهای پر نقابش میزبان دلها ئی باشد به اندازه زمان یک
تسلیم در هوسی آلوده . دیگر چه مانده است از او ؟ هیچ . مگر اینکه دیگرو هرگز دل نسپرد جز به
آوای جشن دل انگیز دیو سازان با نقابهائ ترس و ضعف و ریا ....................
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 23:28  توسط سیاوش
|
|
سر فرو آورده ام از دوری او، مدتی است كه نيست پيدا. دلدار من گفته بود هر شب با ياد تو سر به بستر می نهم. گفتم بی تو خواب از چشمانم می رود.
خورشيد با همه زيبايی به دنيا فخر می فروخت. وجود من، بی وجود او خالی بود از هر آرزو. وعده هايش فراموشش گشت. قراری كه با من بسته بود كو؟
شبی بی قرار و خاموش، با ياد او ترانه ها سروده بودم. هر روز هنگام غروب آفتاب، به انتظارش می نشستم و به اميد ديدار او ماه و ستارگانش، دريا و ساحلش را، رود را با همه زيبايی و خورشيد را با همه گرمی اش به شهادت می گرفتم. و اونيست. به راستی كو؟
نيست پيدا دلدار من! آری او مرا از ياد برده و به وعده گاه نيامده و من به انتظارش تا تمامی عمر می نشينم تا بيايد. راستی كو؟ كو؟ چرا به وعده گاه نيامد؟ |
|
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 0:7  توسط سیاوش
|
من بی قرار عشق
از جونو دل نوشتم
خونه خراب اين دل
اين بود سرنوشتم
من با تو سبزه زارم
بی تو در انتظارم
جونـمـو قـربــو ن ميدم
دست تو می سپارم ....
کسی رو برای دوستی انتخاب کن که دلش آنقدر بزرگ باشه که نخوای برای
جا شدن تو دلش خودتو کوچيک کنی !
م
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 0:5  توسط سیاوش
|
بيست و يكمين نامه
در رواق ساكت بودن ؛ و در هنگامه جستجوي اميد ؛ توالي نگارش نامه هاي بانوي ابريشمي آغاز شد. نامه هائي كه در تكرار خويش همراه خوب من را مي سرود . همراهي كه خوابهايم را با حقيقت ؛ روح بخشيد . آنگاه كه از او ميگفتم ؛ صدايم در سبزترين سكوت ؛ گلهاي هرزه را در بارش مداوم خويش ؛ درو ميكرد . و جنگل با او بودن در انديشه هاي سبزم ؛ جاري ميشد . دستش به سپيدي روز ؛ پنجره ام را ميگشود و خاكستر شب را به كوجه ميبرد . از اوج شوكت خويش بزير آمدم و به او گفتم : اينست عشق من . هر عصر؛همچون آواره اي غم نشين به انتظار شنيدن صدايش ؛ بر دخيل حسرت سبز ميشدم . هيچكاه نخواستم كه از او زياد بدانم .و فقط از خودم ميگفتم . از روزگار تيره مردي كه عرياني رنجش در دواير چشمان سرخ و عاصي اش پهنه گسترده بود . گاه نگرانم ميكرد و گاه كنار من قدم ميزد . به او گفتم : من همين آفتاب خسته شهرم . بگذار بر شانه هايت ؛ بر هر كرانه اين باغ ؛ رو به صبح بگشايم . ولي او با صدائي كودكانه به من ميگفت : بر شاته هاي من هرگز نه كسي گفت و نه دانست . چرا كه شانه هايم كوچكند و لرزان . گوئي بيست نامه را نخوانده و نشنيده بود .به او گفتم قلبت كجاي زمين است ؟ و او در پاسخ با شگفت ترين جمله ؛ دشنه كلامش را در روح و قلب من جاي داد .و من مبهوت ؛ زخم سياه زمستان را در شيارهاي نشسته بر عمر ميانسالي ام جاي دادم . به خود گفتم : درون زخمم بمبي خواهم ريخت تا اگر كسي خواست آن را بيازارد ؛ منفجر گردد و نابود شود .و چشمها را خواهم گشود و لحظه ها را در دو دست جاي خواهم داد و به سوي خورشيدي ديگر پرواز خواهم كرد . اما خورشيد كجاست ؟ و اينچنين در تكراري هميشگي خواهم گفت : تنها سوگ سياوش نبود توست . سوگ سياوش نبود توست ....................................
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:13  توسط سیاوش
|
بر شانه درخت تناور زخم نخست را تبر باغبان نهاد. دريغا كه سنگفرش كوجه ها زير رگبار كينه هاي جماعت فرسوده شدند . نميدانم آخرين واژه حرفم چه خواهد شد ؟ از بس امروز و فردا كردم چشمانم سپيد شدند .روي اين سينه سرد ؛ جانب جادوئي دردي چسبيده است كه تنها پيغامش عشق است و عشق . امشب غوغاي كيست ؟ امشب غوغاي چيست ؟ به سادگي يك روز باراني ؛ به سادگي يك شعر ؛ به سادكي يك لبخند تمام شد . لحظه هاي پاك دوستي و خنده هاي بي بهانه تمام شد .امشب مياموزم كه بهاري ترين افراد گاهي خزانند . آنكاه كه سوگ سياوش ؛ خسته از راهي طولاني ؛ دنيائي جديد را تجربه كرد ؛ حس اميد را به تن خسته اش باور داد . آمده بود تا تب گلها را اندازه بكيرد . و لحظاتي فارغ از اندوه در باغ بلور نفسي تازه كند . آمده بود از بي پناهي بيد هاي مجنون بگويد و آرزوهائي كه بر دل مانده بود .آمده بود آنقدر از قصه آشفته زندگي بگويد تا گوشي شنوا براي دل تنكيها پيدا شود . براستي چه كسي سنگيني كلامش را بر دوش كشيد ؟ و اينچنين بود كه اسطوره بانوي ابريشمي خلق شد .اما او نيز لبريز بود از گفتن . چقدر زيبا كفت بودا: اشگهائي كه آدمي در اين گردونه حيات ريخته است از آب همه اقيانوسها بيشتر است . با او اشگ ريختم . به شانه ام ميزد و ميگفت مرد باش.او خودش آئينه اي بود كه اگر هزار تكه ميشد هر تكه اش هنوز آئينه بود و ميتوانست خورشيد را منعكس كند . به او گفتم غلطهايم را بگو و زير روزهاي اشتباهم خط بكش . چرا كه تو از آرزوهاي بر زبان نيامده ام و از عشقهاي آرام كودكيم آگاهي .در نامه بيست و سوم با ودائي شور انگيز از او جدا شدم .و اينك در شبي پر غوغا ودر يلدائي ترين شب زندگيم براي كوتاه مدتي نا معلوم از جمعي جدا ميشوم كه دستهايم از سر نياز به دستهاشان گره خورده بود .انسانهائي كه با انتخاب ماندگارترين نامها جاودانه شدند. Jawid_nl,noore jan , Baba navid ,dolatshahiye ashegh , moride hafez , yare ghadimi,setar 110
ودهها نام ماندگار ديگر . امشب ماه چقدر زيباست . و شب گيسوانش را چه زيبا شانه اي ميزند .
اينچنين به پايان آمد اين دفتر ؛ حكايت همچنان باقيست .
من به جمع عا شقان از سربدارانم هنوز
در كنار لاله ها از داغدارانم هنوز
من به يلداي فراق از شب گزارانم هنوز
گر جه پايم خسته و دل ره نشين اشك وآه
به خدايتان ميسپارم
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:34  توسط سیاوش
|
پروردگارا!در اين جهان آرزو چرا كلبه ي كوچكي كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده اي ؟ كاشانه ي محقري كه در برابر طوفان حوادث استقامتي ندارد. كلبه خونيني كه جز تقدير را در آن راهي نيست. خانه ي ويراني كه در آن جز اشك و صبر همدم و مونسي را صاحب نيست. ديرگاهي بود كه آرزومي كردم تو را ببينم , تورا به آنچه زيباست تشبيه مي كردم . اما لحظه اي بعد افسرده و سرافكنده مي شدم , زيرا اين زيبايي هاست كه شبيه تواند . تو خود الهه زيبايي هستي. خواستم تو را به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابي ات چيزي در آن نيافتم. مي خواستم شايد معجزه اي شود و تو در كنارم بيايي. مي خواستم كه روبه رويم بنشيني ومن خود رادر چشمان آسماني ات تماشاكنم. افسوس كه تو اشك ها و حسرت هايم را نمي بيني . نمي بيني كه در خنده هاي من آهنگ هاي ناله پنهان است. اكنون تو اي جان شيرين , بيا بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است. وقت آن رسيده است كه بداني تو روح مني و حقيقت من هستي . همچنان كه يك گل احتياج به آفتاب دارد, من هم براي زنده ماندن به عشق تو احتياج محتاجم . اگر به سويم بازگردي گناهت را ناديده مي گيرم و باز دامنم را به سويت مي گشايم . كاش هم اكنون باز مي گشتي تا اشعه ي آفتاب اميد بخش, حزن و افسردگي ام را پايان دهد و اين قلب شكسته ام به اميد تو, به اميد ديدار تو, به اميد عشق تو, به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر گيرد و به ادامه ي حيات اميدوار سازد. براي من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است. اما دور بودن وتو را نديدن را نمي توانم تحمل كنم. تو آن چشمه ي آب گوارايي ! اي مايه ي حيات كه مي تواني مرا با برق نگاهت عمر دوباره دهي, فراموش مكن كه من جز تو كس ديگري را ندارم. تو به من كتاب دوست يابي دادي ولي درس دشمني آموختي. تو از وفا و عاطفه سخن گفتي در حالي كه نا مهرباني و بي مهري پيشه ساختي. اكنون همه چير جز نگاه تو را از ياد برده ام. چندي است تو را نمي بينم و اگر چه هرگز تو را فراموش نمي كنم و در پرتو درخشان و سايه ي حيات بخش تو زندگي مي كنم. اما با وجود اين تو را آزار نمي دهم. تو برو با هر كه مي خواهي خوش باش.
اين تنها آرزوي من است
زندگي ... هوس نيست............. اول فقط ميشناختمت... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت... كم كم بهم نزديكتر شديم، از همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت... گذشت... گذشت... هر روز برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره... نگذشت... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه... گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوستت داشتم... سكوت كردم... هيچي نگفتم... ميترسيدم! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت... ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم... بهت گفتم كه همه چيز من هستي، بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم... يرسيدي چرا؟ نميدونستم... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد... عاشق شده بودم! اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست... نميدونستم چه جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم... گفتي كه هست، عشق هنوز هست، هوس نيست! دلم آروم شد... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.... تازه فهميدم كه عاشق شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري... آره، عشق است و با اميد رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است... توي آينه لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است... و چقدر قشنگه اينو بدون كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه . يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه . يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه : چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من خندون كنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاكي قلبت رو با سلامت عشقم معني كنم ، احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:17  توسط سیاوش
|
سلام دوستان
چه آماده باشی چه نباشی روزی همه چيزبه پايان ميرسد.
ذيگر خورشيدی طلوع نخواهد کرد و روزها ساعات و دقايقی وجود نخواهد داشت.
همه چيزهايی را که جمع کرده ای خواه ارزشمند باشد يا فراموش شده به ديگری منتقل خواهد شد.
ثروت شهرت و پيروزی موقتی تو محو خواهد گرديد.آنچه تصاحب کرده ای ديگر اهميت نخواهد داشت.
کينه ها خشم ها شکستها حسادتهای تو سرانجام ناپديد خواهد شد.
اميدها روياها ونقشه ها و فهرست برنامه هايت جملگی تمام خواهد شد.پيروزيها و شکستهايی که روزگاری بسيار مهم به نظر ميرسيدند رنگ خواهند باخت و بتدريج محو خواهد شد.
اهميت نخواهد داشت که از کدام مکان امده ای يا در کدام سمت جاده زندگی ميکردی .
آنچه اهميت دارد چيزی نيست که آنرا خريداری کنی ،بلکه چيزی است که خودت بنيان مينهی.
چيزی نيست که بدست می آوری، بلکه چيزی است که به ديگران می بخشی.
آنچه اهميت خواهد داشت موفقيت تونيست، بلکه اهميت و معنای وجودی توست.
آنچه اهميت خواهد داشت چيزی نيست که تو آموخته ای، بلکه چيزی است که به ديگران آموزش داده ای.
آنچه مهم خواهد بود لياقت و توانايی ظاهری تو نيست ،بلکه شخصيت و ماهيت درونی توست.
آنچه اهميت خواهد داشت تعداد افرادی نيست که تو ميشناسی، بلکه به همان تعداد افرادی است که وقتی از ميان ،نها رفتی کمبود وجودت را حس کنند.
آنچه اهميت خواهد داشت خاطرات تو نيست ،بلکه خاطرات آنانی است که به وجودت عشق می ورزيدند.
انچه اهميت خواهد داشت اين است که در چه مدتی ،توسط چه کسی و برای چه چيزی در ياد و خاطره ها زنده خواهی شد.../
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:14  توسط سیاوش
|
به من سكوت بياموز
مرا به آتش بسپار اي پرنده سرخ
كه در كوير صداهاي دور مي نگري
و در نگاه تو گلهاي ياس مي خشكند
سفال خالي گلدان ماه را بشكن
مرا بسوزان اي بانگ روشن اي خورشيد
مرا به دوزخ بسپار
باد را بگذار
كه در كوير صداهاي دور بگريزد
مرا به آتش بسپار اي برهنه ي تاك
مرا به خوشه ي زرين بادهاي هراسان كه در خزان شعله ور مرگ رها شده اند
بپيوند
در آن هياهوي سبز
سفال آبي گلدان هميشه خالي ماند
مرا به دريا بسپار اي هياهوي سبز
سفال خالي خاموشي از تو مي شكند
و ابر خسته ي مرداب را
كه در هميشگي آبها رها شده است
به صخره مي راند
در آن هياهوينيلي پرنده مي خواند
و روشنايي فرياد صخره در همه ي آفتاب مي تازد
مرا بباران اي جام روشن اي باران
كه در كوير صداهاي دور مي باري
و در نگاه تو گلهاي ياس مي رويند
به من رميدگي ماه نيمه روشن را
در آبهاي خليج
و ساقه هاي گياهان و نخلهاي بلندي كه شط شعله ور از ماه خفته مي طلبند
به من شكفتن و باريدن و سپيد شدن
به من زمستان بودن ميان گلدانها
به من سكوت بياموز
اي برهنه ي تاك
و آبهاي زمين
درون بستر شط
به سوي باغ خليج
كه در هياهوي سبز بهار پنهانست
هميشه مي رانند
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 18:21  توسط سیاوش
|
محمود مشرف تهرانی (م. آزاد) به دليل شدت گرفتن بيماری سرطان روده که بارها او را در طول يک سال گذشته در بيمارستان بستری کرده بود، صبح پنجشنبه در سن 72 سالگی در بيمارستانی در تهران درگذشت.
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 18:6  توسط سیاوش
|
سلام
(در اولين كام)......................................
ما رند و خراباتي و مستيم
پوشيده چه گوئيم همينيم كه هستيم
زان باده كه در روز ازل قسمت ما شد
پيداست كه تا شام ابد سر خوش و مستيم
دوشينه شكستيم به يك توبه دو صد جام
امروز به يك جام دو صد توبه شكستيم
يكباره ز هر سلسله پيوند بريديم
دل تا كه به زنجير سر زلف تو بستيم
بر ما به حقارت منگر زانكه چوفرصت
در رتبه بلنديم ولي از همه پستيم
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 0:10  توسط سیاوش
|